پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 24 روز سن داره
رهامرهام، تا این لحظه: 5 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره
بابا محسنبابا محسن، تا این لحظه: 39 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره
مامان ریحانهمامان ریحانه، تا این لحظه: 38 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره

پرهام و رهام

پارسال این موقع ها

عزیز مامان پنج روز بیشتر به شب یلدا نمونده,شبی که واسه ی من و بابا محسن قشنگ ترین شب و پراز خاطره هست این روزها همش حال و هوای پارسال دارم و دلم تنگ شده برای... انتظار کشیدنای من و بابایی برای دیدنت برای تکون خوردنات و لگت زدنات برای سک سکه کردنات برای خیره شدن هر روزم به عکس سونو گرافیت برای کلاس زایمان درآب رفتنام برای گوش دادن به صدای قلب کوچولوت برای دکتر صمصامی که همیشه میگفت رشد بچتون فوق العادست برای پیاده رویهای هر شب من و بابایی به همراه کوچولومون برای خرید رفتنای من و بابامحسن برای فسقلیه تو راهیمون برای نقاشی و تزیین کردن اتاق پسرمون برای عرق کاسنی خوردنام برا...
25 آذر 1392

دندون 5

خداازخاک,عشق پرهامم سرشته فـرســتـاده از آســمـون فـرشته تـا در آغــوش امـن خـود بـگـیـرم کـه ایـن یـک ذره جا مثـل بهشته فرشته ی کوچک دل مامانی رویش پنجمین دندونت هم مبارک عزیزدلم این دندون کوچول و موچول هم درسمت چپ دو دندون بالا روییده است الهی مامان قربون اون فک کوچولوت بشه که موقع دندون درآوردن اذیت میشه عاشقتم دنیای من   ...
22 آذر 1392

پرهام موشی

موووش مامان خوشگل مامان نفس مامان امروز مهمونیه دوره ایمون خونه ی زندایی مهوش خانم بابایی بود اول اینکه کلی تتی(دالی)کردی بعدشم مووش میشدی ای خداااااااااااااااا من قربوووووون مرواریدهای ریزه میزه ی پرهامم بشم بعدش هم تو بغل خاله فاطمه جونت خوابیدی خاله فاطمه خیلی خیلی دوست داره از اولش که میبینتت ذوقت میکنه و چشم ازت برنمیداره و بغلت میکنه و با این کارت ثابت کردی که تو هم خاله فاطمه رو دوست داری ...
17 آذر 1392

جام جهانی 2014

سلطان فوتبال ایران و جهان آقای پرهام صدقی اعلام کرد در مراسم قرعه‌کشی جام جهانی شرکت می‌کند اما هنگام برداشتن قرعه‌ها حضور نخواهد یافت. ادامه مطلب ستاره ایرانی آقای پرهام صدقی براین باور است که تیم ملی کشورش می تواند پدیده جام جهانی باشد و او در اتاق مخصوص جلوی مانیتور برنامه رادنبال میکند گزارش خبر نگاران به نظر شما چه تیم هایی با ایران هم گروه میشوند؟ با هر تیمی که همگروه شویم فرقی نمی‌کند. ما در هر 3 بازی خود با هزاردرصد انرژی بازی می‌کنیم. خبرنگاران؛آیابرای شما مهم هست که رقبای خودرابشناسید؟ ما بیشتر مایلیم از برنامه بازی‌ها...
16 آذر 1392

پرهام با طعم شکلات

  یه چیز جالب غم انگیز در زلزله ي(سيچوان)چين.وقتي گروه نجات يك زن رازيرآوارپيدا كرد اومرده بود اماكمك رسانان زير نورچراغ قوه چيز عجيبي ديدند!زن باحالتي عجيب روي زمين زانو زده وحالت بدنش زيرفشار كاملا تغيير يافته.ناجيان تلاش ميكردند جنازه ي اورا بيرون بياورندكه گرماي موجود ظريفي را احساس كردند. چندثانيه بعد...سرپرست گروه ديوانه وار فرياد ميزد«بياييد اينجا يك بچه است» وقتي آواررااز روي جنازه برداشتند نوزاد كاملا سالم درخواب عميقي بود.وقتي بچه را بلند كردند يك گوشي تلفن زمين افتاد كه روي صفحه ان نوشته شده بود: عزيزم اگر زنده ماندي هيچ وقت فراموش نكن مادرت با تمام وجودش دوستت د...
15 آذر 1392

گردش دونفری مامان و پرهام

  شاهزاده ی قصه ی زندگی من و بابایی عاشقانه دوستت دارم عزیز مامان امشب خونه ی دایی امید دعوت داشتیم وبرای اینکه ساعت خوابت تنظیم کنم که دیر تر بخوابی تصمیم گرفتم یه گردش دو نفره بریم تا عزیز دردونه ام سرگرم بشه و دیرتر بخوابه   حسابی به عزیزم خوش گذشت و تا مغازه ی بابا جون رفتیم دیگه از بغل باباجون پایین نمیومدی تو اولین بار بود که به مغازه میرفتی وباباجون هم یه شامپو بچه بهت جایزه دادن   روزهایم به سرعت باد می گذرند ...می دوند و می دوزند مرا به فردا...   جالب اینجاست که خودم هم استقبال می کنم از این دویدن...از این سرعت سرگیجه آور...از این ج...
13 آذر 1392

یک

یک های سن گمپ گل ١١ماه١١روز١١ساعت١١دقیقه١١ثانیه ایشاله از دوهای سن گمپ گلم عکس بگیرم   واینکه پنج روز خونه ی خاله جون نازی خانوم بابایی جلسه بودو حسابی خوشبحالت شده بودو خوش میگذروندی جای مهر لبای مهنازجون دوست خاله فاطمه کاملا روی صورت خوشکلت مشخصه حسابی کیک بازی کردی پرهام جونم خیلی مهربونه و همه دل آشناست و برای همه دلبری میکنه بابای زن عمو نازنین هم ازبس که دوست دارن واست هدیه خریده بودن     عزیییییز مامان تو خیلی وقته میتونی گاگله کنی اما سینه خیز رفتن ترجیح میدادی اما از دیروز تاحالا تصمیم گرفتی بیشتر به گاگله کر...
12 آذر 1392

کلید برق

  عروسکم روشن کردن اولین چراغ زندگیت مباااارک             پرهام  توپایه های اصلی زندگیمان هستی همون چراغی هستی که هر چقدر زندگیمان خوب و عالی باشه اما چراغی نداشته باشه در تاریکی لطفی نداره و  پرهامم تو   چراغی هستی که به زندگیمان نور میدی و زندگی بی پرهام یعنی زندگی بدون چراغ الهی مامان فدای اون انگشتای تپل مپلت بشه و نفسم تو یاد گرفتی بگی داغ داغ (دا  دا) الهی مامان دورت بگرده که نزدیک بخاری نمیشی میدونی چرا؟ آخه یک بار دستت خورد ...
9 آذر 1392

غول چراغ جادو

داستان غول چراغ جادو برای خواندن این داستان جالب به ادامه مطلب بروید روزی روزگاری در یک سرزمین دور پسرکی در اتاقش مشغول بازی کردن بود که ناگهان نگاهش به یک چیز عجیب افتاد و اون چیز چیزی نبود جز چرااغ جاادوو و پسرک حسابی خوشحال شد   وپسرک چراغ را برداشت به محض اینکه دستش بهش خورد یک غول بزرگ و وحشتناک بیرون آمدو گفت   یوووو هاااا هااااااااا سرورم چه آرزویی داری؟؟   پسرک که کمی ترسیده بود گفت هر آرزویی؟ وغول جواب داد بله آرزو کن سه سوته میری همون جایی که آرزوته پسرک خوشحال شدوکمی فکرکردو گفت من همیسه آرزوداستم موبایل مامان و بابام بگیلم دستم غول ...
4 آذر 1392